آناهید فرشته ای ست زمینی....الهه ایست به پاکی آب....متولد هفدهم مرداد ماه سال یکهزار وسیصد ونود ویک خورشیدی که به اندازه همه شکلات های دنیا واسمون شیرینه....و مثل اسم قشنگش ناز و مهربون . . . . 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مرداد 1394 | 3:05 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

مرداد۹۵سراب گیان نهاوند




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 مرداد 1395 | 9:53 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سحر |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | 9:30 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

بیست اردیبهشت تولد بابایی

 

عروسی خاله مریم'بوشهر ۶فروردین ۹۵




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 تير 1395 | 4:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

عزیزدلم یک ماه ویک هفته دیگه ۴ ساله میشی ایشالا.دیروز باهم دیگه رفتیم مجتمع آسمان ولباس تولدت رو خریدیم! خیلی تولد دوست داری 'کیک 'فشفشه'شمع'کیک !یعنی انقد واسه تولدت لحظه شماری میکنی .... روزی چندبار ازم میپرسی چند روز دیگه تولدمه! الهی من قربونت برم که اینقدر عاقل و مهربونی. هر چی بزرگتر میشی بیشتر عاشقت میشم دخترم.. به خرسی ت هم علاقه ت خیلی بیشتر شده وشبا با خرسی میخوابی!غذاخوردنت هم کمی بهتره و وزنت در حدود۱۴کیلو کوچولوی باربی مامان.ترم اول کلاس زبانت هم دیگه آخراشه و تو بلدی تا ده بشمری! دیگه اینکه میخاستم شنا بذارمت گفتن زوده واست ایشالا سال آینده.واسه ژیمناستیک هم هنوز مرددم! یه چیز دینگه اینکه من و بابا رو به یه اندازه دوس داری اما اصلا دوس نداری بابا بره سر کار! همش میگی اجازه نمیدم بری! همه جا دوس داری ۳نفری بریم و نمیتونی از هیچکدوممون بگذری! وقتی عصبانیم میکنی و دعوات میکنم یجوری باهام حرف میزنی که دهنم بسته میشه!میگی من که اینقد دوستت دارم این چه رفتاریه بامن میکنی! یا اینکه میگی منو خیلی ناراحت کردی چرا سرمن داد میزنی! میخای دیگه دوستت نداشته باشم!? یعنی جیگرمو میسوزونی بلا! وای به روزی که که ناراحت باشم یا اشکامو میبینی دورت بگردم که اصلا طاقت نداری'میگی مامان تو رو خدا گریه نکن تو رو خدا ناراحت نباش! محکم بغلم میکنی و سرت رو میذاری روشونم!الهی من فدای دخترکم بشم..دنیای من !عمر من.عشقو زندگی مامان... خدایا شکرت بابت بزرگترین هدیه ای که بهم دادی..کمکم کن همیشه مامان خوبی واسه دخترم باشم..آمین

اینم چندتا ازعکسایی که کیفیتشون خوب نیست اما دوستشون دارم

 

 

 

اینجا بهت گفتم یجوری وایسا از موهات که بافتم عکس بگیرم و تو این ژستو گرفتی وروجک جونم! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 تير 1395 | 3:48 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

 

تولد مامانی

خونه باباجون

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 اسفند 1394 | 0:59 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 آذر 1394 | 0:22 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

دخترک آماده رفتن به کلاس

 

اولین روز از آذر امسال از پنجره اتاق دخترک به خونمون اومد! 

پاییز رنگ رنگی...

 

 

آخرین ماه پاییزی تون بخیر باشه دوستان




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 آذر 1394 | 4:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

زادروز الهه آبهای روان 

 

آناهید

 





[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 آبان 1394 | 3:07 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

امروز شروع دوره جدیدی از زندگی اجتماعی آناهید خواهد بود.باتوکل به خدا و آرزوی موفقیت برای دخترم..

آناهید سه سال و یک ماه و۲۷روز

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 1:13 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

همه ی زندگی مامان وبابا' شیرین زبون خوشمزه من 'تولد شیرینت مبارک !

 

ایشالا که همیشه عمر قشنگت سالم وخوشحال باشی بند دلم !

 

امسال تولدت خیلی خوشحال بودی و کلی شادی کردی ورقصیدی! ومن وبابا لذت میبردیم که تو اینقدر ذوق داری وخوشحالی! از خریدن وسیله ها و کیک تولدت تا خوردن کیکت یکسره سرشار از انژی و شوق بودی ومیخوندی و میرقصیدی وکل میکشیدی دردونه ی من !

عمر من ورودت به ۴ سالگیت پر از شادی باشه ایشالا !

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مرداد 1394 | 12:35 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

 

سفر شمال نوشهرو با باباجون ومامانی و دایی محمرضا راهی شدیم ومهمون خونواده مهربون آقا خلیل بودیم و کلی بهمون خوش گذشت!دستشون درد نکنه.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 مرداد 1394 | 2:56 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

عزیزکم فقط چند روز تا سه سالگیت باقی مونده...چقدر زود داره سپری میشه این روزای شیرین ومن همش در حسرت روزهایی هستم که به سرعت میگذرن..کاش میشد زمان رو تو همین دوران شیرین کودکی تو متوقف کرد..

 

 

برنامه شمال خرداد خیلی یهویی شد وکلا عکسای زیادی نشد بگیرم ازت. فریدونکنار خونه عمو مجتبی اناهید جون هست که یه دخمل شیرین ده ماهه به اسم دینا جون داره! پدر جون ومادرجون آناهید تو این سفر همراهمون بودند.

این یکیو به یادگار واست اینجا میذارم:

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 مرداد 1394 | 2:52 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

 دخترقشنگم تو این شب عزیز خدای مهربونم تو رو به ماهدیه داد!

 

سه سال پیش بود و موقع اذان مغرب و من منتظر بدنیا اومدنت در حال درد کشیدن'وقتی اذانو میگفتن داشتم گریه میکردم و درد میکشیدم ودعا میکردم'درست ۵ دقیقه بعدش دعام مستجاب شد وخدا تو رو به دنیای من آورد! برکت رو به زندگی من آورد و منو عاشق کرد! بخاطر بودنت وسلامتیت هزاران بار خدارو شکر میکنم! ممنون که به زندگی من اومدی عشق من!

 

خدای مهربونم تو این شب عزیز ازت میخام این نعمت بزرگ مادرشدنو نصیب همه اونایی کنی که سالهاست منتظرند ! خدای بزرگ دو تا دوست عزیز منم دریاب ! الهی آمین

دوستای خوبم التماس دعا

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 تير 1394 | 6:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

من عاشق این پیرهنتم وامید اون روزی رو دارم که واست کوچیک بشه عشق کوچولوی من !

 

عکس مربوط به فروردین ماه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394 | 6:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |

بیستم اردیبهشت




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394 | 6:35 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سحر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد