واکسن شش ماهگی
الهی فدات بشم من خانمم که اینقد معصومی تو ... دیروز که رفتیم واسه واکسنت کنار دستمون یه خانمه با پسر ١٨ ماهش نشسته بود.تو هم همش پسره رو نیگا میکردی و نمیدونم چی بهش میگفتی جیگر باهوش ممممممممن.. فقط هم یه جمله رو تکرار میکردی. من وبابایی همینجور محو حرفات شده بودیم ! قبلا ننوشته بودم تو کارات اینو که: تو کاملا فرق آدم بزرگ وکوچیکو درک میکنی وبیشتر بابچه ها حرف میزنی ودوست داری باهاشون ارتباط برقرار کنی . به قول بابایی خیلی دانایی ! واییییییییی وقتی نوبت ماشد واسه واکسن زدن مثل همیشه تو بغل خودم گرفتمت وپاتو گرفتم. محکم چشاموبستم که نبینم اون سوزن لعنتیو الهی قربون اون صدای گریه قشنگت برم که جیگرمو آتیش میزنه.فدای او...
نویسنده :
مامان سحر
2:31
180 روز بعد از تولد زیبایت
تولد نیم سالگی ت مبارک تورا بیشتر از خود "بعد از خدا" و برای همه زمان ها میپرستم ...
نویسنده :
مامان سحر
1:12
من و اتاقم
کفش ها وپاپوش های نانا
صندلی غذا
طلا خانم امروز تونستی روی صندلیت بشینی قبل از این از روی صندلی سر میخوردی ! اما این بار خوشگل تکیه دادی ونشستی البته اولش دستاتو محکم گرفته بودی لبه صندلی ! انگار میترسیدی بیفتی اما کم کم خوشت اومد وشروع کردی به کوبیدن رو میزت و آواز خوندن و جیغ زدن و اجرای برنامه های مخصوص به خودت ...
نویسنده :
مامان سحر
0:29
اولین سوب
گل مامان دیروز واسه اولین بار واست سوب درست کردم ( البته زیاد بود امروزم ازش خوردی.) وتوهم دوست داشتی خدا روشکر گفتم یه تنوعی بشه. دو هفته فقط فرنی و حریره بادوم خوردی اما نمیدونم چرا جدیدا به جای اینکه غذای تو قاشقو بخوری قاشقو لیس میزنی واسه همینم غذا از رو زبونت میریزه بیرون آب هم به زور باید بدم بهت این باباتم همش میگه" بهش آب بدی ها! بچم تشنه نمونه " خب بچه جونم آب بخور دیگهههههههههههههه ! غذا خوردن توهم مراسمی داره ها مامان به قول" خاله سمیرا " ...
خنده هات
مامانی جونم تو بازی کردنو خیلی دوست داری یکیش دالی بازی با مامانه. یکی دیگش بازی مخصوصیه : بابایی روشکمت با دهنش صدا درمیاره توهم موها وگوشاشو میگیری واز ذوق جیغ میزنی ومیخندی . از شکلک در اوردنامونم خیییییلی خوشت میاد ! اینقد که از خنده ریسه میری گلم من و بابایی هم اینطرف تر از شادی خنده های تو ولو میشیم از خنده ! راستی نگفتم از موقع عکس گرفتنات : ژست گرفتنات که عالیه (توعکسات مشخصه دیگه)perfect! اما واسه خندوندنت اینقد مامانی از خودش ادا اطوار درمیاره که خیس عرق میشن لباسام جیگرررررم !!!!! تورو خدا یکم رعایت حالمو بکن وزودتر اون لبای خوشگل و کوچولوتو به خنده آراسته کن گل دختر من ...
علایق ناناز
از کارای شیرینت داشتم مینوشتم : بابا رو خیلی شیرین تکرار میکنی.. ازبس که باهات تمرین کردم گلم ! به شعر ببعی میگه بع بع علاقه داری وهروقت واست میخونم لبخند ملیحی میاد تو صورت ماهت . حسنی نگو یه دسته گل رو که عاشقشششی . هر وقت از گوشیم میشنوی دوست داری گوشیمم جلو چشمت باشه تا تصویرشم ببینی گلم وگرنه عصبانی میشی ! ...
آخ جون امشب داره برف میباره !
نانازم امشب من و تو و بابایی از بنجره باریدن برفو تماشا کردیم..شما داشتی آواز میخوندی ومن مشغول وبگردی توی نی نی وبلاگ بودم که بابایی اومد ودخمری روبغل کرد وبردبشت بنجره تا باهم برفوتماشا کنید.مامانی هم ازجاش بلندکرد که همراهیتون کنم.اینقد خوشگل داره میباره مانی ...تو به برفای دونه دونه نیگا میکردی و نورچراغ توی کوچه ..میدونی که چرا ؟ ؟ آخه عاشق لوستر و چراغ و کلا اجسام نورانی هستی گل مامان . . اگه بشه فردابریم توی برفا با هم عکس بگیریم خانمم..






